من مرد تنهای شبم

قلم به جای تیشه فرهاد به فریاد رسید

به نام عروس حجله نشين آسمانها

 

باورم نيست که آن دختر مغرور بهار

                 

عاشق چشم پسر خوانده پاييزشد

 

تو را دوست دارم نه به اندازه دريا که دريا خشک شدني است 

تو را دوست دارم نه به اندازه خورشيد که خورشيد غروب کردني است 

تو را دوست دارم به اندازه قلبم که اگر بعد از صد سال قبرم را بشکافي

 

خواهي ديد که روي آن نوشته شده دوستت دارم  .

 

 

¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯

  

 

به بازار سياه رفتم         براي خريدن عشق

 

 

ولي در ابتداي ورودم        روي كاغذي خواندم

 

 

در غرفه هوس بازان     عشق را به حراج گذاشته اند

 

به قيمت نابودي پاك بازان

 

¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯

 

 

عاشقي هميشه وصل نيست اصلا وصل نيست عاشقي اينه كه از

 

 

معشوق دور باشي از دل تنگي ناله و زاري كني اون ناز باشه و تو نياز

 

 

¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯

 

هيچ وقت دنبال اون كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني

 

 

هميشه دنبال اون كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني

 

 

¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯ ¯

 

 

   گوهر دل را مزن بر سنگ هر ناقابلي         

 

 صبر كن گوهرشناس قابلي پيدا شود  

 

  

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٦ خرداد ۱۳۸٤ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()


آخرين مطالب
» سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
» نیستش
» نشون بی نشون من
» نیمکت فلزی
» فرصت طلایی که به پایانش نرسید
» قصه غروب سرد
» مسافر
» روزی این حنجره آوازی داشت
» باخته و برنده مون هیچ!!!
» محکمه عشق

Design By : RoozGozar.com