من مرد تنهای شبم

قلم به جای تیشه فرهاد به فریاد رسید

هیچ

***موسیقی وبالاگ را باصدای بلند گوش کنید***

مگر چه کردم شش ماه شش ماه نشد

 

چراغ خاموش !!!

ساعت 1یا2 نصف شب!!!

گل زچمن می گویند دور افتاده!

باید دید؟؟؟

مهم نیست!!!

اهمیتی دارد؟؟؟

نه!!!

حواسم نبود اگر اهمیتی داشت که نمی رفت!!!

پس برای چه؟؟؟

نمی دانم!!!

لحظه ای عاشقانه، سراغ داری؟؟؟

الآن؟

به گمانم روزی ، آره !!!

این روز؟؟؟

به گمانم نه!!!

چشمان خیس یادآور چه می باشد؟؟؟

هیچ!!!

دیده ای ؟؟؟

انگار یادم می آید!!!

چه؟؟؟

هیچ!!! مهم نیست!!!

یاد کسی افتادی؟؟؟

نه!!!

ع ش ق چطور؟؟؟

بی خیال !!!

چرا؟؟؟

این بار به فکر عمیقی رفت!

گفت:

از عشق نمیدانم!

ولی ...

حال عاشق را هیچ کس نمی داند ...

با نبودن معشوق غم همیشه جلوه ای در صدای عاشق دارد !

چاره چیست؟؟؟

هیچ !!!

وقتی معشوق احساس خستگی کند ...

دیگر ع ش ق نیست!!!

گفتم مگر می شود بی عشق نفس کشید؟؟؟

گفت ع ش ق سر نپخته و دل پر می خواهد!!!

شنیده بودم اجباری در ع ش ق داشت ...

پرسیدم مگر خودت اصرار نداشتی؟؟؟

گفت : ...

داشتم ولی مهم تر از آن هم وجود داشت !!!

آن موقع نمی دانستم !!!

خیلی راحت سخن می گفت !!!

به نظرم می آمد می خواهد دیگر نپرسم!!!

مقاله ای می خواندم که نوشته بود

عمر عشق 18ماه می باشد.

یاد شعری افتادم

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

اولین نوشته اش بود

دیگر و دیگر هیچ نگفتم !!!

 

پی نوشت:

1-    عشق زود به بن بست می رسد وقتی خستگی هجوم می آورد

2-    عشق حرف قشنگی هست ولی زندگی نیست

3-    اون که رفته – رفته ! مطمئن باش هیچ احساسی نسبت به تو ندارد

یک دعا

1-    خدا هیچ معشوقی رو خسته از عاشقش نکنه

2-    خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر که داده ات نعمت است و

                                        نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان

سؤال:

          ترس عاشق از چیست؟؟؟

 

*** شعر ***

در سکوت دلنشین نیمه شب

می گذشتیم از میان کوچه ها

رازگویان ، هر دو غمگین ، هر دو شاد

هر دو بودیم از همه عالم جدا

تکیه بر بازوی من می داد گرم

شعله ور از سوز خواهش ها تنش

لرزشی بر جان من می ریخت نرم

ناز آن بازو به بازو رفتنش

در نگاهش ، با همه پرهیز و شرم

برق می زد آرزویی دلنشین

در دل من با همه افسردگی

موج می زد اشتیاقی دلنشین

زیر نور ماه دور از چشم غیر

چشم ها بر یکدیگر می دوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و ، باز

در تب نا گفته ها می سو ختیم

باز هم هنگام جدایی در رسید

سینه ها لرزان شد و دل ها شکست

خنده ها در لرزش لب ها گریخت

اشک ها بر روی رؤیاها نشست

چشم جان من به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید

نسترن ها سر به زیر انداختند

ماه را ابری به کام خود کشید

تشنه – تنها – خسته جان – آشفته حال

در دل شب می سپردم راه خویش

تا بگریم در غمش دیوانه وار

خلوتی می خواستم دلخواه خویش

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()


آخرين مطالب
» سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
» نیستش
» نشون بی نشون من
» نیمکت فلزی
» فرصت طلایی که به پایانش نرسید
» قصه غروب سرد
» مسافر
» روزی این حنجره آوازی داشت
» باخته و برنده مون هیچ!!!
» محکمه عشق

Design By : RoozGozar.com