من مرد تنهای شبم

قلم به جای تیشه فرهاد به فریاد رسید

اگه می خواین متن روشو بخونید ذخیره کنید و با اندازه واقعی ببنید

(( روزی این حنجره آوازی داشت ... ))

او که در بهار زندگانیم

 آرزویم بود

در زمستان زندگانیم

از آن من نشد

برای چه آمد و برای چه رفت ،

 ندانستم

نه ؟!

یادم آمد!

در صبح دیدار،

 از غروبی این چنین سخن گفته بود

کسی باورش نشد

خودش هم ندانست

هر چه کرد به دو تایمان کرد

قصر رویاهایمان را این چنین غرور ویران ساخت

فریب خورد

به آسانی فریبش دادند

مرا از یاد برد به هیچ و پوچ

و نگفت به کدامین گناه

به همه باور کرد جز کوه کن

رو در روی چشمانم عشقمان را انکار کرد

جدایی از چیست و برای چیست؟!

به درستی انتخاب شده بود

یادش می آید دوستت دارم ، گفته بودم ؟

یادش می آید ...،

او هم گفته بود

دوستت دارم

هنوز هم در دلم گل یاد او شکوفاست

اندازه 10تای بچه گی

هیچ نگفت که چرا دوست داشت

چه زود آمد و چه زود رفت

خودش هم ندانست از چه فرار کرد

و به کدامین دلیل به کوه کن با نفرت نگاه کرد

کاش در امواج خروشان رهایمان می کردند

کاش آن پیچ و خم ها نبود

همه چیز بهانه شده بود

تا خنده کنان جدایمان سازند

ای زیبایم

همیشه در پیش کسی که دوستش داری باشی

والله ای زیبا رو

 دنیا این چنین نمی ماند

شاید شبی مهمان آیم به خوابت

چه کسی می داند

بلکه در خواب

 دستان پر مهرت را در دست گرفتم

شاید آن روز محبت باورمان شد

آن عشق ساخته ثانیه ها و لحظه ها یی بود

که هر کسی طاقت تحملش را نمی توانست داشته باشد

ولی بدانید بی وفایی تنها سهم من نیست

به یا د داشته باشید حرف این دل سوخته را

تنها می مانند در این دنیای فانی

بدانید ...

پایانی برای بی وفایان وجود ندارد

روزی چشمانش همانند چشمان من

اشک آلود می شود

که خدا نکند ...

این را بدانند ...

 محبت را نمی توان کنترل کرد

هر چه دوست داشتند کردند

نه دوست داشتنم کم شد و نه عشقم

همانند فرهاد به کندن دل کوه

 برای به تصویر کشیدن یارم ادامه دادم

این هایی را که می نویسم را

خوب بخوانید و به یاد داشته باشید

شاید روزی نباشند

در این عشق چه کسی برد و

 چه کسی باخت و

 چه کسی پشیمان می شود

 را نمی دانم

مهم نیست ... !!!

 

*** شعر***

آری این واله منم

منم آن برگ خزان دیده پیر

که به دستان پر آوازه باد

همچو زندانیه سرگشته اسیر

منم آن برگ به زیبایی ، سبز

منم آن پیرهن قامت بید

ساز پاییز زد آواز فراق

قرعه مرگ شب و ، صبح سپید

گذر عمر چنان زردم کرد

چون خزان حکم روا شد بر باد

همه شب اشک به بالین تا صبح

قصه شد ....

قصه شد ....

قصه دوری و فراق ....

آخر از شاخه جدا افتادم

دگرم ...

دگرم ، طاقت برخاست نبود

رهگذر غافل در زیر پای

تن خشکیده شکست و جان ستود

ناله ای سرد از این تن برخاست

که همین شِکوِه ازین ماتم بود ....

آن صدایی که کسی آن نشنید

آن صدا ....

آن صدا زجّه و آه من بود

آخرین لحظه مردن حرفی ....

نفسی خشکید بر روی لبم

خش خش ام حادثه بی گنهیست

و ... ، از این فاجعه من در عجبم

آخرین لحظه مردن حرفی ....

نفسی خشکید بر روی لبم

خش خش ام حادثه بی گنهیست

و ... ، از این فاجعه من در عجبم

در عجبم ....!!!

 ************************

*پی نوشت:*

1-   جواب سوال متن قبل :

من از این دنیا راستی می خواستم نه دروغ

2- سوال این متن :

به نظرتون طرف مقابل هممون ازین دنیا چی می خواستن

ویا چی می خوان؟؟؟

3-   وقتی سوالی طرح میشه لزومی نداره

خودتونو جای من بزارین از ذهن خودتون بنویسین

4-   افراد معدودی میان حرف هایی می زنن بدون دلیل

می خوان دیگه ننویسم یا توهین هایی می کنن

از هیچ کودوم ناراحت نیستم ، فقط لطف کنن

1ایمیلی- وبلاگی- 1چیزی باشه که منم

حرفامو بگم!

۵- محمد مهدی دوست عزیزم میلاد حضرت بقیة الله

مراسم عقدشون بود

از اینجا به خودش و خانوم مهربونش

صمیمانه تبریک می گم

امیدوارم خوشبخت بشن و شاد زندگی کنن

 

 

نوشته شده در جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()


آخرين مطالب
» سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
» نیستش
» نشون بی نشون من
» نیمکت فلزی
» فرصت طلایی که به پایانش نرسید
» قصه غروب سرد
» مسافر
» روزی این حنجره آوازی داشت
» باخته و برنده مون هیچ!!!
» محکمه عشق

Design By : RoozGozar.com