من مرد تنهای شبم

قلم به جای تیشه فرهاد به فریاد رسید

سر کلاس ادبیات معلم گفت فعل رفتن را صرف کن :

گفتم : رفتم ... رفتی  ... رفت ...

ساکت می شوم  ... می خندم ، اما خنده ام تلخ می شود .

معلم داد می زند: خب بعد !

ادامه بده !!!

 و من می گویم : رفت ... رفت . . . رفت . . .

 و با رفتنش دلم را شکست .

غم رو دلم نشست ... رفت و شادیم مرد . . .

 شور و نشاط و از دلم  برد .

 رفت ... رفت ... رفت ...

 و من می خندم و

 می گویم : خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ... 

کارم از گریه گذشته که به آن می خندم ... ؟ ! ؟

>>>با ورم شد عاشق های واقعی به معشوقه هایشان نمی رسند<<<

*********

چند نکته به یاد ماندنی :

 1 - دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خوای اونو از تو رویاهات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی

2 - در عرض یک دقیقه می شه یک نفر را خرد کرد در یک ساعت میشه یکی را دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کنی

3 - اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که اون هم همین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اینکه آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده !

4 - عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد می کنه و با یک اشک تموم می‌شه

۵ - موقعی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه میخندیدن ، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن

6 - زن یکی ازاشتباهات قشنگ طبیعت است !!!

7- غم هایت را جار نزن ، چون همین دردهای روزگار است که تو را همچون یک خمیر شکل می دهد و بزرگت می سازد .

8 ـ عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد . در عشق اجباری نیست . عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن . برای آنکه کسی یا چیزی را بدست آوری رهایش کن  !

 9-   بود سوزی در آهنگم خدایا       تو میدانی که دلتنگم خدایا

دگر تاب پریشانی ندارم             نه از آهن،نه ازسنگم خدایا

 10 - نمی دانستی که از تاریکی می ترسم      همیشه سیاه می پوشیدی

داشتم به تاریکی عادت می کردم                  سفید پوشیدی و رفتی

11 - دزدی بلد نبودم،  حتی با کلیدی که دستم بود ، فقط درب های پشت سرم را قفل کردمتمام من را تو از من ربودی ،ولی من فقط دوستت داشتم .

12 - رفت و دنیای دلم را با غروبش جا گذاشترفت و تصویر نگاهش را به تاب  لحظه هایم جا گذاشتیک شب آمد پاک و ساده از دیار روشن آئینه هاصبحدم رفت و مرا با خاطرات پنجره تنها گذاشت 

13 - دختری شاخه گل سرخی چید ، دست او زخمی شد ،اما او همچنان عاشق ماند ! 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()


آخرين مطالب
» سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
» نیستش
» نشون بی نشون من
» نیمکت فلزی
» فرصت طلایی که به پایانش نرسید
» قصه غروب سرد
» مسافر
» روزی این حنجره آوازی داشت
» باخته و برنده مون هیچ!!!
» محکمه عشق

Design By : RoozGozar.com