من مرد تنهای شبم

قلم به جای تیشه فرهاد به فریاد رسید

يک سال گذشت  
خداي من ، يک سال گذشت هرچه کردم ، ديدي و هر چه بخشيدي و عفو کردي نديدم خداي من ، هراسان شدم پناهم دادي ، بيمار شدم شفايم دادي .آرامش و امنيت که رسيد ، طبيب و پناه را از يادم بردم . خداي من ، يک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سيصدوشصت و پنج روز. چگونه است که رهايم نميکني؟ چگونه است که هرگز، هرگز از تو نااميد نميگردم؟
اين چه رسم خدايي است؟ خداي من آواي ملکوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد. تو مرا ميخواني که بخوانمت ؟ اين منم با حسرت سال هاي رفته يا مدبر الليل و النهار . اين منم با هزاران اميد به سال هاي پيش رو يا محول الحول و الاحوال . خداي من بندگي ام را بپذير ، التماس مرا بشنو حول حالنا ، حول حالنا.
خداي من آرزويم چه شد؟ الي احسن الحال .
خوب من ، بوي عطر تحويل مي آيد .
چه مبارک تقديری

 

گره باز نشدني دو سرنوشت
... "
ازدواج با يك نفر، ازدواج با سرنوشت او و شريك شدن در همه‌ي مسايل و نتايج اوست." زن و مرد جواني وارد شهر كوچكي شدند. اهالي شهر، با تعجب بسيار زياد ديدند كه هر يك از آن دو سر ريسماني را در دست دارد كه به دور گردن ديگري بسته شده است! به همين دليل اگر مثلاً زن حركتي مي‌كرد مرد به دنبال او كشيده مي‌شد و اگر مرد كاري انجام مي‌داد، زن هم خواهي نخواهي، در آن كار داخل مي‌شد! مردم شهر كه شگفت‌زده شده بودند آن دو را دنبال كردند ولي هرچقدر حركات آنها را زير نظر گرفتند متوجه نشدند ماجرا از چه قرار است. پس نزد حاكم شهر رفتند و موضوع را با او در ميان گذاشتند. حاكم آنها را زير نظر گرفت و ديد كه همه‌ي كارها را باهم انجام مي‌دادند و اگر هم مي‌خواستند كارهاي متفاوتي انجام دهند كشش طناب‌ها بر گردن‌هايشان، به آنها يادآوري مي‌كرد كه حد و اندازه‌ي كارهاي متفاوتي كه مي‌توانند انجام دهند چقدر است! اما چون او هم نفهميد حكمت كار زن و مرد چيست. سرانجام آن دو را نزد خود فراخواند و علت را جويا شد. وقتي زن و مرد، مسئله‌اي را كه در شهر پيچيده بود، از زبان حاكم شنيدند، خنديدند و گفتند: مگر نمي‌دانيد زن و شوهر در همه چيز باهم شريكند و سرنوشت آنها به هم گره خورده است؟ ما مي‌دانيم هر كاري انجام دهيم بر ديگري اثر مي‌گذارد و خواهي نخواهي در نتايج تصميم‌گيري‌ها و عاقبت زندگي همديگر شريك مي‌شويم، پس شرايطي ايجاد كرده‌ايم كه هميشه طرف مقابل بتواند ببيند همسرش او را در چه آينده و تقديري داخل يا گرفتار مي‌كند، و در واقع چه سرنوشتي را برايش رقم مي‌زند!!!

 

 

 

حقيقت اين است که زندگی سخت است وخطرناک .
 
اين است که آنها که به دنبال خوشحالی وبهروزی خودشان هستند آنرا نمی يابند.
 
اين است که ضعيفان بايد رنج ببرند .
 اين است که آنها که توقع عشق دارند ، نااميد خو اهند شد .
 
اين است که آنها که طمع کارند سير نخواهند شد.
 
اين است که آنها که در جستجوی صلح و آرامش هستند ، ستيزه می جويند .
 اين است که شادی از آن کسانی است که از تنهايی نمی ترسند .
 اين است که زندگی فقط از آن کسانی است که از مرگ نمی ترسند.
 ای زندگی
! ای ابديت ! ای نيستی ! ای گذشته ! ای گردابهای بی پايان ...
 بااين روزهای پياپی که در کام خود فرو ميبريد چه می کنيد؟
 آخر سخنی بگوييد
!
 آيا اين لذت بی مانند را که بدين بی رحمی از ما می رباييد روزی پس خواهيد داد
؟؟

 

 

 

 

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو  روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٥ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()


آخرين مطالب
» سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
» نیستش
» نشون بی نشون من
» نیمکت فلزی
» فرصت طلایی که به پایانش نرسید
» قصه غروب سرد
» مسافر
» روزی این حنجره آوازی داشت
» باخته و برنده مون هیچ!!!
» محکمه عشق

Design By : RoozGozar.com