من مرد تنهای شبم

قلم به جای تیشه فرهاد به فریاد رسید

به انتهاي احساسي ارام انديشيدم

 

به آنچه که آرامشي بزرگ است

 

در نهايت تصويري عاشقانه

 

به دنبال نگاهی عاشق اما محروم

 

تصويري که سهمی از ان نداشتم

 

فقط حس می کردم ارامشی بزرگ است

 

پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد

 

از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟

 

که از هوی و هوس راهش جداست

 

ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد

 

آنقدر آرام شدم که زجر دنیا فراموشم شد

 

بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود

 

از جنس باران که مرا جان بخشید

 

از باران هم پاکتر مگر مي شود بود

 

گفتم شاید اين عشق پاک مرا بشوید

 

مرا از عشق سيراب کند

 

اين احساس که از آسمان بارید

 

از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز

 

و حالا من هم قدري پاک شده ام

 

تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد

 

 

 

مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم

 

مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم

 

مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم

 

من در قلبم تو را دارم

 

پس با قلبم تو را  صدا مي زنم

 

و با قلبم به سوي تو مي ايم

 

وبا قلبم تو به تو نگاه مي كنم 

 

 

سوگند:
 
سوگند به كتابهايي كه در قفسه ي كهنه ي كتابخانه ام به من نگاه مي كند
 
سوگند به آخرين برگي كه از شاخه ي درخت انجير بر زمين مي افتد
 
سوگند به واژه هايي كه كبوتر وار به سوي تو پر مي كشند
 
         به مرغ هاي آسمان نيم نگاهي هم نمي اندازم
 
   و جواب سلام آهوان منتظر را نمي دهم
 
        به شرطي كه تو در كنارم باشي .( تويي كه بايد باشي و نيستي)
 
 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٤ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()


آخرين مطالب
» سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
» نیستش
» نشون بی نشون من
» نیمکت فلزی
» فرصت طلایی که به پایانش نرسید
» قصه غروب سرد
» مسافر
» روزی این حنجره آوازی داشت
» باخته و برنده مون هیچ!!!
» محکمه عشق

Design By : RoozGozar.com