من مرد تنهای شبم

قلم به جای تیشه فرهاد به فریاد رسید

 

یاد بگیرید که عشقتان را همچون آبی در کف دست مشاهده نمایید

و با آن به نرمی رفتار کنید.

تا زمانی که دست شما باز و کمی کف دستتان خمیده باشد،

آب در آن باقی می ماند.

ولی اگر برای گرفتن آب دستتان را ببندید،

آن را از دست خواهید داد. عشق دقیقاً چنین حالتی دارد.

 

گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست

 

گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی

 

خدایا دیگر طاقت دوری و انتظارم نیست

 

اگر باز هم …. اگر باز هم او ….

 

قلبم خسته است

 

خسته تازه التیام یافته

 

روزی میرسد که دیگر وصله ای به آن نتوان کرد

 

آن وقت چه کنم خدایا

 

حرفهایت هنوزم دلم را می لرزاند

 

اکنون دیگر می توانم بگویم که قلبم نزد توست

 

آن دورها …اما چه نزدیک

 

من دیگر چه دارم که بمانم؟!

 

همه چی در دست توست….

 

 

برای کسی که میدونه چقدر دوستش دارم

 

 

 

امروز مثل دیروز شروع شد

مثل یک برنامه از پیش تنظیم شده با اندکی چاشنی بی حوصلگی

روزهای زندگیم هیاهویی ست برای هیچ !

و شاید در فلسفه غریب ذهن خامم هیچ مساوی باشد با ... نقطه و سکوت همین!

عصرها کمی زندگی زیباتر می شود و شب هنگام زیبایی زندگی به حد کمال می رسد .

و شبها تنها زمانیست که می توانم برگردم به خودم

تنها زمانیست که رخوتی دل انگیز همدمم می شود و من می شوم خود خودم ...

زیباترین نغمه را در سکوت شب خلاصه می کنم و بهترین لحظه را در خلسه های عارفانه می بینم .

و تنها تا سپیده دم زندگی می کنم و از سپیده دم به بعد باز هم ... نقطه و سکوت

اين گل هم تقديم اونايی كه با نظراتشون گرما بخش كلبه حقير هستند

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()


آخرين مطالب
» سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
» نیستش
» نشون بی نشون من
» نیمکت فلزی
» فرصت طلایی که به پایانش نرسید
» قصه غروب سرد
» مسافر
» روزی این حنجره آوازی داشت
» باخته و برنده مون هیچ!!!
» محکمه عشق

Design By : RoozGozar.com