من مرد تنهای شبم

قلم به جای تیشه فرهاد به فریاد رسید

 

سفر کرده

 

(( !! باخته و برننده مون هیچ !! ))

 

شب است ؛ شعر های آن دختر بینای دل را گوش می کنم

گوش کن !

می گوید: ...

(( اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش ))

(( منو ببخش اگه شبا ستاره ها  رو می شمارم ))

(( اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم ))

(( منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم ))

خوب گوش کن ...

خواب نیست ...

صدایی می شنوی ؟!

صدای من ... ؟!

چی می گه ؟؟؟

نه اشتباه نکن !

صدای من نیست!

من خیلی وقته سکوت ! اجبار ! کردم ...

می خواستی چیکار کنم ؟؟؟

چه انتظاری داری ؟!

انتظار نداری شادی که از داشتنت

از صدات

وقتی برام می خوندی:

(( من برات بئس می زنم – تا تو رو برقصونم))

را داشته باشم ...

یا که نه منتظر کوه کنی هستی

که وقتی از پای درس استاد ،

خسته بیرون می آمدی

از سرمای زمستان می لرزیدی

آخه عادت داشتی حرص مو در بیاری لباس کم می پوشیدی

می خواستی سوار تاکسی پیر مرد بشی

می دیدی یک آدم برفی دیوونه زل زده بهت

بدون حس سرما

منتظرت بود ...

ساعت ها ... !!!

تا به اندازه لحظه ای ببینتت

با دست های سرد – خالی

نه ... مهربان گذشته !

چگونه از شادی بنویسم ...

چه مهربان می گفتی :

(( فدات بشم ... ))

همیشه همین موقع

وقتی این کلمه رو می گفتی

چشم هایت پراز اشک می شد

شاید می دانستی چه سرنوشتی در انتظارم می باشد

یادت هست ؟؟؟

با دستمالی خواستم اشک هایت را پاک کنم ...

یادت هست؟؟؟

سیاهی پلک هایت را بهم زدم

نه ...

نه ...

((( یادت نیست! )))

آن روز کلی خندیدی

به خاطر ناشی بودنم

قرار بود یادم بدهی ...

هنوز آن دستمال را به یادگار دارم ...

با همان سیاهی ...

دست نخورده ...

 

***** شعر****

 

گرد گلزار رخ توست

غبار خط ریحان

چون نگارین خط تذهیب به دیباچه قرآن

ای لبت آیه رحمت ...

دهنت نقطه ایمان

آن نه خالست و زنخدان و سر و زلف پریشان ...

که دل اهل نظر برد

که ... ، چه سریست ... خدایی ...

تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت

عمر بی دوست ندامت شد و با دوست قرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو رو به سلامت

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت ... !

همه سهل است ...

تحمل نکنم بار جدایی ...

 

1سوال:

سوالی می پرسم امیدوارم صادقانه ترین و رک ترین جواب هارو برام بنویسید

 البته نظر برای متن و شعری که نوشتم یادتون نره ها

خیلی زحمت کشیدم 40 روز میشه می نویسم .

البته در نوشته بعدی خودم جواب می دم به این سوال...

سوال: به نظرتون من از این دنیا چی می خواستم؟؟؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()


آخرين مطالب
» سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
» نیستش
» نشون بی نشون من
» نیمکت فلزی
» فرصت طلایی که به پایانش نرسید
» قصه غروب سرد
» مسافر
» روزی این حنجره آوازی داشت
» باخته و برنده مون هیچ!!!
» محکمه عشق

Design By : RoozGozar.com