من مرد تنهای شبم

قلم به جای تیشه فرهاد به فریاد رسید

((داستان بی کسی سردارعشق))

بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه دل واپسی

قصه عشق از زبان هر کسی

گفته اند از نی حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را

داستان این دل دیوانه را

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گویی از با من نشستن  ننگ داشت

عاشقم من

عاشقم من

قصد هیچ انکار نیست ...

لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن

باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه می ترسم شبی رسوا شوم

بدتر از رسوایی ام تنها شوم

وای از این صید و آه از آن کمند

پیش رویم خنده   پشتم پوز خند

بر چنین نامهربانی دل مبند

دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه ای ویران تر از ویرانی ام

من حقیقت نیستم افسانه ام

گرچه سوزد پر ولی پروانه ام

فاش می گویم من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی

پیلگی بهتر از این پروانگی

گفتمش آرام جانی ؟

گفت  : نه

گفتمش شیرین زبانی؟

گفت : نه

گفتمش نامهربانی؟

گفت : نه

گفتمش می شود یک شب بمانی؟

گفت : نه  ...

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

خود نمی دانم خدایا چیستم !

یک نفر با من بگوید کیستم

بس کشیدم آه ، از دل بردنش

آه   اگر آه م بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

وای بر من ، ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگی ست

آخ  غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بیمار من است

فکر می کردم که او یار من است

نه ! فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

مذهب او هر چه بادا باد  بود

خوش به حالش کین قدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می شاد بود

چشم هایش مست مادر زاد بود

یک  شبه از عمر سیرم کرد و رفت

من جوان بودم پیرم کرد و رفت

قلبقلبقلب

 

))نگو گذشته از ما((بغل

خودت می دونی می دونم

دلیل رفتنت چی بود

اما می تونستی نری

چرا می گی قسمت نبود

اگه قسمت نبود چرا تو موندی !!!!!!!!!

چرا خدا ما رو به هم رسوندی!!!!!!!!!

اگه می دونستی می ری چرا روز ها رو تا اینجا کشوندی؟؟؟!

چی بودم چی شدم به خاطر تو

اگه در حق تو خوبی نکردم   !   بدون که خالی بود دستای سردم

ولی در عوض من هر چی که بودم با احساسات تو بازی نکردم

اگر چه می دونستم دوسم نداریاما به هر در می زدم تنهام نذاری

آره من واسه تو کم بودم اما ........

دنیا به من نیاموخت در غیابت صبور باشم

اما وفا به من آموخت فراموشت نکنم

(((لطفا پیام نظرسنجی یادت نره)))

اگه نظری دادین روز های بعد در

 پایین همون نظرتون براتون پاسخ می دمقلب

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()


آخرين مطالب
» سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
» نیستش
» نشون بی نشون من
» نیمکت فلزی
» فرصت طلایی که به پایانش نرسید
» قصه غروب سرد
» مسافر
» روزی این حنجره آوازی داشت
» باخته و برنده مون هیچ!!!
» محکمه عشق

Design By : RoozGozar.com