من مرد تنهای شبم

قلم به جای تیشه فرهاد به فریاد رسید

سالگرد

خيلي وقت پيش‌ها مي‌خواستم قصه‌اي از دنياي واقعي روزگار را برايتان بنويسم . قصه من مثل تمام قصه‌ها با يكي بود و يكي نبود شروع مي‌شد . خواندني‌ترين قصه من از بهترين روزهايي كه در فكر خود تجسم كرده بودم شروع مي‌شد . دقيقاً بيست‌وهشتم آذرماه يكي از سال‌هاي بدون حساب كه دنيا مرا يك نوجوان حساب مي‌كرد . بين همه شادي‌ها يك دفعه در اين روز ساعت 30/9 صبح تا 30/11 مثل اينكه هم خدا و هم روزگار دست‌به‌دست هم دادند و بزرگترين حامي _ بزرگترين سرمايه_ صميمي‌ترين رفيق‌،‌... را از من گرفتند . اين كس ، كسي نبود جز پدرم ... خيلي وقت بود كه مي‌خواستم اين كلبه را ترك كنم مثل پدرم كه مرا ترك كرد . بهترين بهانه‌ام شد سالگرد پدرم . من آخرين نوشته‌هايم را نوشتم ديگر بقيه را مي‌سپارم به روزگار كه با قلم سياه خود برايم بنويسد .

البته رفتن من برگشتي دارد خوش به حال پدر كه رفت كاش دست من هم در دستش بود موقع رفتن‌... افسوس و صد افسوس...

"التماس  

" من و جدا شدن از كوي تو خدا نكند            خدا هر آنچه كند از توام جدا نكند" 

شعري است كه در اتاقم بيشتر به چشم مي‌خورد . نجواهاي شبانه به همراه دست نوشته‌ها همه‌وهمه در چشم غير اهل دل براي آرامش كاذب و شيره به سر ماليدن است ولي در باطن اين شب بيداري ها و خط‌خطي كردن كاغذ به خاطر توست . مي‌نويسم ، مي‌خوانم تا حروف بي‌معني را به گونه‌اي بهتر از هميشه در كنار هم قرار دهم تا همان بي‌معني‌ها لايق تو باشد و بشنود احساسم ، عشقم نسبت به تو . بار خدايا ! يعني مي‌شود كه همان شود كه در دلهايمان جاريست... مي‌خواهيم ...بشود. اما روزبه‌روز مي‌شود آنچه كه در ذهنمان نمي‌گنجد . به ظاهر مي‌خنديم و به باطن زير خنده‌هاي معني‌دار به فكر آينده پرتلاطم هستيم كه چه كنيم و چه مي‌شود خداوندا برخلاف ظاهر جوان گونه ام پيرتر از آن هستم كه بتوانم راهي به اين تلاطم را طي كنم و در خاتمه راه نميرم . مردن نه از آن گونه كه كفني سفيد دورم كند مردن از اين جهت كه ... خداوندا عالمتر از آن هستي كه در فكرم هست بهتر مي داني معاني سه نقطه ها چيست من حقير زبانم از تكلم ، دستم از نوشتن آنها ناتوان است . خدايا تو بهتر داني چه در افكارم گذشت .خدايا توبهتر داني چه مي خواهم خداوندا از تو نخواهم از كه خواهم . پس خداوندا با پررويي... با دل شكسته از خسته دلي مي خواهم  جواب حاجتم گويي  مي خواهم ... مي خواهم ... مي خواهم ... .

همسفر صبور من

اين غم انگيزترين خوشحاليست                           كه دلم عاشق و دستم خاليست

 دوباره قلم به لرزه افتاد . خواست بنويسد از دلتنگي از دلم از همه چيز و همه كس و... در كوچه پس كوچه هاي اين شهر غريب دلم بهانه مي‌گيرد نمي‌دانم چه كنم چه بنويسم ... فقط قلم را دست مي‌گيرم تا قلم خود بنويسد از سرّ درون از شب‌هاي تاريك و سرد يك جاي دنج براي دلم كافيست براي من مسافر در شهر غريب يك پنجره براي من نيست كه در آن خورشيد بتابد و هواي تازه به مشامم برسد. در اين جاده‌هاي بي‌عبور مسافر تنها منم غريب و سردرگم . مگر خدايا مرا با ايّوب اشتباه گرفته‌اي من كمتر از آن هستم كه ابرهاي تيره را بالاي سرم تحمل كنم . خدايا دستم را بگير رهايم كن ... مگذار بيشتر از اين در كوچه‌هاي سرشار از سكوت تنها بمانم از من بودنم خسته ام مي خواهم بفهمانم و بنويسم از "ما" ...

 

از مرد تنهاي شب بودن خسته ام ديگر فرهاد كوه كن نخواهم _ نتوانم.... مي خواهم دست از قصه ها ، شعرها بركشم چون همه و همه از من فاصله دارند . مي خواهم به جاي اينكه قصه ها در من اثر كنند خودم بشوم داستان همانند يوسف ، خسرو ، فرهاد ، مجنون و.... ولي با امروز خودم با خاطرات امروزهايم ... ديگر مرد تنهاي شب ، زنده نيست . ديگر مثل قبل نيست كه شب هاي بيداري داشته باشم شب كه شد مي خوابم ديگر تنهايي را نمي خواهم به قول ... كه به من گفت : "كس ما بي كسي ها خداست " حال عزيزي كه اين دست نوشته هاي آخرم را در اين وبلاگ خواندي اين را به خاطر بسپار كه توكل به خدا كني نه بنده خدا – از خدا هر چه مي خواهي طلب كن نه بنده خدا و اين شعر را هم به يادگار به خاطر بسپار :

با همه لحن خوش آوايي ا م      دربه در كوچه تنهايي ام

eshg

همه دوستان عزيز و مهرباني كه اين چند سال با حضورشان باعث گرمي اين كلبه سياه شده اند از همه نهايت تشكر را دارم . اميدم بر آن است كه روز هاي پيش رو براي تك تك شما بهترين باشد . بهترين ها را برايتان آرزو مي كنم . خوشحال شدم در آخرين دست نوشته هام مرا همراهي كرديد با اجازه همتون ديگه اين كلبه آپديت نمي شود البته شايد براي افرادي خبر خوب براي افرادي بدون معني و براي افراد اندكي باعث ...

با تشكر و آرزوي سربلندي براي شما عزيزان

              به اميد شادي همه دوستان خداحافظ  Ho3ein

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()


آخرين مطالب
» سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
» نیستش
» نشون بی نشون من
» نیمکت فلزی
» فرصت طلایی که به پایانش نرسید
» قصه غروب سرد
» مسافر
» روزی این حنجره آوازی داشت
» باخته و برنده مون هیچ!!!
» محکمه عشق

Design By : RoozGozar.com