من مرد تنهای شبم

قلم به جای تیشه فرهاد به فریاد رسید

 

بچه كه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني كه ميخواستم 10 تا ميخواستم

مامانمو 10 تا دوست داشتم ...خلاصه ته دنيا همين 10 تابود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود.

ولي حالا نميدونم ته دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چنتاست؟ انگار خيلي هم حريص تر شدم.

10 تا بستني هم كفافمو نميده!!!

اما ميخوام بگم دوستت دارم.....ميدوني چقدر؟ به اندازه همون ۱۰ تایه بچگی

 


 

خیالتو می دزدم از تو شبستون خواب         تو ابرا پنهون می شم یه وقت نبینه مهتاب

بارون می شم می بارم تو آسمون چشمات         که روزمین به یاد همه بمونه چشمات

از سرپرچین شب وقتی سرک می کشی        مهتاب هاج وواج و پایین ترک می کشی

تو ترمه نگاهم چشات گلابتونه                         گذشتن از تو سخته محاله دل بتونه

یه گوشه توی قلب هر آدمی نوشته         با عشق میشه پنبه کردهرچی که غصه رشته

بخوای نخوای فقط تو بیای نیای فقط تو                    توتو فقط تو آهای آهای فقط تو

 

 

اي دل ،زين پس درد عشق را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،زين پس بار تن را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،بي قراريها ديگر بس است

زين پس انتظار را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،اي مهربان ،اي همنشين شبهاي من

زين پس نقش عشق را در رويا مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،در خيال مزه شهد لبش بودي تو

زين پس طعم گس عشق را مي بايد چشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،به دل پاس دار مهر مهربان را

زين پس ناز دل را مي بايد كشيد صبوري كن صبوری

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٤ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()

به انتهاي احساسي ارام انديشيدم

 

به آنچه که آرامشي بزرگ است

 

در نهايت تصويري عاشقانه

 

به دنبال نگاهی عاشق اما محروم

 

تصويري که سهمی از ان نداشتم

 

فقط حس می کردم ارامشی بزرگ است

 

پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد

 

از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟

 

که از هوی و هوس راهش جداست

 

ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد

 

آنقدر آرام شدم که زجر دنیا فراموشم شد

 

بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود

 

از جنس باران که مرا جان بخشید

 

از باران هم پاکتر مگر مي شود بود

 

گفتم شاید اين عشق پاک مرا بشوید

 

مرا از عشق سيراب کند

 

اين احساس که از آسمان بارید

 

از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز

 

و حالا من هم قدري پاک شده ام

 

تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد

 

 

 

مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم

 

مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم

 

مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم

 

من در قلبم تو را دارم

 

پس با قلبم تو را  صدا مي زنم

 

و با قلبم به سوي تو مي ايم

 

وبا قلبم تو به تو نگاه مي كنم 

 

 

سوگند:
 
سوگند به كتابهايي كه در قفسه ي كهنه ي كتابخانه ام به من نگاه مي كند
 
سوگند به آخرين برگي كه از شاخه ي درخت انجير بر زمين مي افتد
 
سوگند به واژه هايي كه كبوتر وار به سوي تو پر مي كشند
 
         به مرغ هاي آسمان نيم نگاهي هم نمي اندازم
 
   و جواب سلام آهوان منتظر را نمي دهم
 
        به شرطي كه تو در كنارم باشي .( تويي كه بايد باشي و نيستي)
 
 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٤ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()


آخرين مطالب
» سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
» نیستش
» نشون بی نشون من
» نیمکت فلزی
» فرصت طلایی که به پایانش نرسید
» قصه غروب سرد
» مسافر
» روزی این حنجره آوازی داشت
» باخته و برنده مون هیچ!!!
» محکمه عشق

Design By : RoozGozar.com