من مرد تنهای شبم

قلم به جای تیشه فرهاد به فریاد رسید

همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ «... چقدر هم تنها !

پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌!

من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام

 

 

کسی نبود که تا بشنود حکایت ما

چنا ن گرفته دل از دست زندگی شده ام

که مرگ هم نه به جا آورد رضایت ما

دریغ و درد ، که یکدل در این فساد آباد

سوخت ز آتش بنهفته در شکایت ما

فدای دست تو ای پیک تیز پای اجل

بگیر عمر و مکن بیش از این رعایت ما

هزار قصه جانسوز ، اگر به شعر آرند

اشارتی است بر این رنج بی نهایت ما

از بس فریب مردم ناباب خورده ام

 

سازی شکسته هستم و بی تار و پود و باز

از دست چرخ ، لطمه مضراب خورده ام

جز با خدای خویش ندارم سر نیاز

سوگندها به خلوت محراب خورده ام

 

 

اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست
وفا آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم
بی تو بی نام و نشونم نمی خوام بی تو بمونم

 

مرا طاقت نيست!


خدایا چگونه می توانی بی قراریم را ببينی؟

من که سرتا پا نیازم به تو و مهر تو

یعنی رحمت تو از مهر مادران کمتر است؟

تو که سایه رحمتت هیچوقت کوتاه نبوده!

به من بگو،

گناهی کردم که در مرام تو توان بخشیدنش نباشد؟

شرمم باد از این کوه گناه

که هر کارش می کنم قله اش آفتابیست!

چگونه فریادت کنم تا این سکوت سنگین را بشکنی

و با لبخندت آرامم کنی؟

خدایا

تا حال همه خواندن ها از تو بوده و اجابت نکردن ها از من

زمین تا آسمان فرق است میان روبرگرداندن همچون من ای و اجابت نشنیدن از تو

مرا طاقت اجابت نشنیدن از تو نیست!

 

 

شيشه ای می شکند ... يک نفر می پرسد ... چرا شيشه شکست؟

مادر می گويد...

شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...

باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد.

 شيشه ی پنجره را زود شکست.

 کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست،

 عابری خنده کنان می آمد  ...

تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد  ...

اما امشب ديدم ...

هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد  ...

 از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟

 دل سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا

 

 

دیروزدر دادگاه دلم مغز من قاضی بود ، متّهم قلبم بود جرم من عاشقی بود ،عشق من یاد تو بود ،حقّ من اعدام بود

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()

زمستان بود

فصل رو به سپیدیها

برون افتاده بود دندان سرماها

تو گویی خنده بر بیچاره ها میکرد

نمی دانم چرا میکرد؟

تو گفتی گر مرا دوست داری از جان ودل
 
اکنون برای من گل سرخی مهیا کن

میان شهر گردیدم

به هر جا گل فروشی بود پرسیدم

که گل داری ؟

. چون پرسید ؟ که گل بهر چه و بهر که میخواهی؟

گفتم : برای تو ، برای لعبتی آشوبگر ، طناز و افسونکار

جوابم داد

در دل این برفهای سرد و تاریک ، هرگز گل سرخی نمی یابی
.

بسان تشنه ای بودم که میگردد پی آبی

خجل ، شرمنده ، سر در سینه افکندم

ولی ناگه ز چاک سینه ام گل سرخی دیدم و بخود لرزیدم

گل سرخی به رنگ خون ، به رنگ باده گلگون

همان گل را فرستادم برای تو

نمی دانم پسندیدی؟

و یا مستانه خندیدی؟

نمی دانم ، نمی دانم .....؟
 
 
 

هر زني زيباست

 

پسركي از مادرش پرسيد: مادر چرا گريه ميكني؟

 

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نميدانم فرزندم. نميدانم.

 

پسرك نزد پدرش رفت و گفت: پدر ! چرا مادر هميشه گريه ميكند؟او چه ميخواهد؟

 

پدر تنها دليلي كه به ذهنش رسيد اين بود: زنها همه بي هيچ دليلي گريه ميكنند.پسرك

 

متعجب شد. و او هنوز از اينكه چرا زنها به راحتي گريه ميكنند متعجب بود. تا اينكه

 

شبي در خواب ديد با خدا سخن ميگويد. از او پرسيد : خدايا چرا زنها اين همه گريه

 

ميكنند؟

 

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام. به شانه هاي او قدرتي داده ام تا

 

بتواند سنگيني زمين را تحمل كند به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل

 

كند به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار

 

ادامه دهد. به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد. ، حتي اگر

 

او را هزاران بار اذيت كنند. به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از

 

خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام هرگاه نياز داشت تا

 

هرهنگام كه خواست، فرو بريزد اين اشك را منحصرا براي او،. خلق كرده ام تا بتواند

 

از آن استفاده كند

 

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد

 

در چشمانش جست و جو كرد

 

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

 

 

      تقديم برای اهل دل

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()

 

یاد بگیرید که عشقتان را همچون آبی در کف دست مشاهده نمایید

و با آن به نرمی رفتار کنید.

تا زمانی که دست شما باز و کمی کف دستتان خمیده باشد،

آب در آن باقی می ماند.

ولی اگر برای گرفتن آب دستتان را ببندید،

آن را از دست خواهید داد. عشق دقیقاً چنین حالتی دارد.

 

گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست

 

گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی

 

خدایا دیگر طاقت دوری و انتظارم نیست

 

اگر باز هم …. اگر باز هم او ….

 

قلبم خسته است

 

خسته تازه التیام یافته

 

روزی میرسد که دیگر وصله ای به آن نتوان کرد

 

آن وقت چه کنم خدایا

 

حرفهایت هنوزم دلم را می لرزاند

 

اکنون دیگر می توانم بگویم که قلبم نزد توست

 

آن دورها …اما چه نزدیک

 

من دیگر چه دارم که بمانم؟!

 

همه چی در دست توست….

 

 

برای کسی که میدونه چقدر دوستش دارم

 

 

 

امروز مثل دیروز شروع شد

مثل یک برنامه از پیش تنظیم شده با اندکی چاشنی بی حوصلگی

روزهای زندگیم هیاهویی ست برای هیچ !

و شاید در فلسفه غریب ذهن خامم هیچ مساوی باشد با ... نقطه و سکوت همین!

عصرها کمی زندگی زیباتر می شود و شب هنگام زیبایی زندگی به حد کمال می رسد .

و شبها تنها زمانیست که می توانم برگردم به خودم

تنها زمانیست که رخوتی دل انگیز همدمم می شود و من می شوم خود خودم ...

زیباترین نغمه را در سکوت شب خلاصه می کنم و بهترین لحظه را در خلسه های عارفانه می بینم .

و تنها تا سپیده دم زندگی می کنم و از سپیده دم به بعد باز هم ... نقطه و سکوت

اين گل هم تقديم اونايی كه با نظراتشون گرما بخش كلبه حقير هستند

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()


آخرين مطالب
» سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
» نیستش
» نشون بی نشون من
» نیمکت فلزی
» فرصت طلایی که به پایانش نرسید
» قصه غروب سرد
» مسافر
» روزی این حنجره آوازی داشت
» باخته و برنده مون هیچ!!!
» محکمه عشق

Design By : RoozGozar.com