
نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پر سه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک- دوسالی می گذشت
یک – دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار اوهم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمر که با او شد به سر
***
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوت ام دم ساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق مان شوی دریاست دل
بی تو شام فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بر سر دارم بدان
چون تویی مخمور- خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل به جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یاری به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
***
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق اوسودا نبود
بهر هرکس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکویی تاج بود
روزگار .....
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی مارا نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
***
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم که او هم خون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد را ببین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل بر این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره –ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا – پر- پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این تو حتی اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
عاشقی را دیر فهمیدی چه بود
عشق دیرین گسته تار پود
گر چه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما تشنه بود
آخر این یکبار بشنواز من پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
سر کلاس ادبیات معلم گفت فعل رفتن را صرف کن :
گفتم : رفتم ... رفتی ... رفت ...
ساکت می شوم ... می خندم ، اما خنده ام تلخ می شود .
معلم داد می زند: خب بعد !
ادامه بده !!!
و من می گویم : رفت ... رفت . . . رفت . . .
و با رفتنش دلم را شکست .
غم رو دلم نشست ... رفت و شادیم مرد . . .
شور و نشاط و از دلم برد .
رفت ... رفت ... رفت ...
و من می خندم و
می گویم : خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ...
کارم از گریه گذشته که به آن می خندم ... ؟ ! ؟
>>>با ورم شد عاشق های واقعی به معشوقه هایشان نمی رسند<<<
*********
چند نکته به یاد ماندنی :
1 - دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خوای اونو از تو رویاهات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی
2 - در عرض یک دقیقه می شه یک نفر را خرد کرد در یک ساعت میشه یکی را دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کنی
3 - اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که اون هم همین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اینکه آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده !
4 - عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد می کنه و با یک اشک تموم میشه
۵ - موقعی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه میخندیدن ، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن
6 - زن یکی ازاشتباهات قشنگ طبیعت است !!!
7- غم هایت را جار نزن ، چون همین دردهای روزگار است که تو را همچون یک خمیر شکل می دهد و بزرگت می سازد .
8 ـ عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد . در عشق اجباری نیست . عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن . برای آنکه کسی یا چیزی را بدست آوری رهایش کن !
9- بود سوزی در آهنگم خدایا تو میدانی که دلتنگم خدایا
دگر تاب پریشانی ندارم نه از آهن،نه ازسنگم خدایا
10 - نمی دانستی که از تاریکی می ترسم همیشه سیاه می پوشیدی
داشتم به تاریکی عادت می کردم سفید پوشیدی و رفتی
11 - دزدی بلد نبودم، حتی با کلیدی که دستم بود ، فقط درب های پشت سرم را قفل کردمتمام من را تو از من ربودی ،ولی من فقط دوستت داشتم .
12 - رفت و دنیای دلم را با غروبش جا گذاشترفت و تصویر نگاهش را به تاب لحظه هایم جا گذاشتیک شب آمد پاک و ساده از دیار روشن آئینه هاصبحدم رفت و مرا با خاطرات پنجره تنها گذاشت
13 - دختری شاخه گل سرخی چید ، دست او زخمی شد ،اما او همچنان عاشق ماند !
سالگرد
خيلي وقت پيشها ميخواستم قصهاي از دنياي واقعي روزگار را برايتان بنويسم . قصه من مثل تمام قصهها با يكي بود و يكي نبود شروع ميشد . خواندنيترين قصه من از بهترين روزهايي كه در فكر خود تجسم كرده بودم شروع ميشد . دقيقاً بيستوهشتم آذرماه يكي از سالهاي بدون حساب كه دنيا مرا يك نوجوان حساب ميكرد . بين همه شاديها يك دفعه در اين روز ساعت 30/9 صبح تا 30/11 مثل اينكه هم خدا و هم روزگار دستبهدست هم دادند و بزرگترين حامي _ بزرگترين سرمايه_ صميميترين رفيق،... را از من گرفتند . اين كس ، كسي نبود جز پدرم ... خيلي وقت بود كه ميخواستم اين كلبه را ترك كنم مثل پدرم كه مرا ترك كرد . بهترين بهانهام شد سالگرد پدرم . من آخرين نوشتههايم را نوشتم ديگر بقيه را ميسپارم به روزگار كه با قلم سياه خود برايم بنويسد .
البته رفتن من برگشتي دارد خوش به حال پدر كه رفت كاش دست من هم در دستش بود موقع رفتن... افسوس و صد افسوس...
"التماس"
" من و جدا شدن از كوي تو خدا نكند خدا هر آنچه كند از توام جدا نكند"
شعري است كه در اتاقم بيشتر به چشم ميخورد . نجواهاي شبانه به همراه دست نوشتهها همهوهمه در چشم غير اهل دل براي آرامش كاذب و شيره به سر ماليدن است ولي در باطن اين شب بيداري ها و خطخطي كردن كاغذ به خاطر توست . مينويسم ، ميخوانم تا حروف بيمعني را به گونهاي بهتر از هميشه در كنار هم قرار دهم تا همان بيمعنيها لايق تو باشد و بشنود احساسم ، عشقم نسبت به تو . بار خدايا ! يعني ميشود كه همان شود كه در دلهايمان جاريست... ميخواهيم ...بشود. اما روزبهروز ميشود آنچه كه در ذهنمان نميگنجد . به ظاهر ميخنديم و به باطن زير خندههاي معنيدار به فكر آينده پرتلاطم هستيم كه چه كنيم و چه ميشود خداوندا برخلاف ظاهر جوان گونه ام پيرتر از آن هستم كه بتوانم راهي به اين تلاطم را طي كنم و در خاتمه راه نميرم . مردن نه از آن گونه كه كفني سفيد دورم كند مردن از اين جهت كه ... خداوندا عالمتر از آن هستي كه در فكرم هست بهتر مي داني معاني سه نقطه ها چيست من حقير زبانم از تكلم ، دستم از نوشتن آنها ناتوان است . خدايا تو بهتر داني چه در افكارم گذشت .خدايا توبهتر داني چه مي خواهم خداوندا از تو نخواهم از كه خواهم . پس خداوندا با پررويي... با دل شكسته از خسته دلي مي خواهم جواب حاجتم گويي مي خواهم ... مي خواهم ... مي خواهم ... .
همسفر صبور من
اين غم انگيزترين خوشحاليست كه دلم عاشق و دستم خاليست
دوباره قلم به لرزه افتاد . خواست بنويسد از دلتنگي از دلم از همه چيز و همه كس و... در كوچه پس كوچه هاي اين شهر غريب دلم بهانه ميگيرد نميدانم چه كنم چه بنويسم ... فقط قلم را دست ميگيرم تا قلم خود بنويسد از سرّ درون از شبهاي تاريك و سرد يك جاي دنج براي دلم كافيست براي من مسافر در شهر غريب يك پنجره براي من نيست كه در آن خورشيد بتابد و هواي تازه به مشامم برسد. در اين جادههاي بيعبور مسافر تنها منم غريب و سردرگم . مگر خدايا مرا با ايّوب اشتباه گرفتهاي من كمتر از آن هستم كه ابرهاي تيره را بالاي سرم تحمل كنم . خدايا دستم را بگير رهايم كن ... مگذار بيشتر از اين در كوچههاي سرشار از سكوت تنها بمانم از من بودنم خسته ام مي خواهم بفهمانم و بنويسم از "ما" ...
از مرد تنهاي شب بودن خسته ام ديگر فرهاد كوه كن نخواهم _ نتوانم.... مي خواهم دست از قصه ها ، شعرها بركشم چون همه و همه از من فاصله دارند . مي خواهم به جاي اينكه قصه ها در من اثر كنند خودم بشوم داستان همانند يوسف ، خسرو ، فرهاد ، مجنون و.... ولي با امروز خودم با خاطرات امروزهايم ... ديگر مرد تنهاي شب ، زنده نيست . ديگر مثل قبل نيست كه شب هاي بيداري داشته باشم شب كه شد مي خوابم ديگر تنهايي را نمي خواهم به قول ... كه به من گفت : "كس ما بي كسي ها خداست " حال عزيزي كه اين دست نوشته هاي آخرم را در اين وبلاگ خواندي اين را به خاطر بسپار كه توكل به خدا كني نه بنده خدا – از خدا هر چه مي خواهي طلب كن نه بنده خدا و اين شعر را هم به يادگار به خاطر بسپار :
با همه لحن خوش آوايي ا م دربه در كوچه تنهايي ام

همه دوستان عزيز و مهرباني كه اين چند سال با حضورشان باعث گرمي اين كلبه سياه شده اند از همه نهايت تشكر را دارم . اميدم بر آن است كه روز هاي پيش رو براي تك تك شما بهترين باشد . بهترين ها را برايتان آرزو مي كنم . خوشحال شدم در آخرين دست نوشته هام مرا همراهي كرديد با اجازه همتون ديگه اين كلبه آپديت نمي شود البته شايد براي افرادي خبر خوب براي افرادي بدون معني و براي افراد اندكي باعث ...
با تشكر و آرزوي سربلندي براي شما عزيزان
به اميد شادي همه دوستان خداحافظ Ho3ein
شبهای غربت
ديوارهاي اين قفس روح مرا خواهد كشت ...
چيزي به تمام شدن نفسم باقي نمانده است و من هزاران آرزو خفته در خانه دلم دارم ...
در اين گوشه زندان ، تاريك و تنها به گور به گور شدن روح خويش ميانديشم ...
خدايا چرا هر چه مي روم نمي رسم ؟
من ديگر آن ماهي قرمز كوچک حوض خانهمان نيستم ...
مرگ روح خويش را نزديك ميبينم ... گویا اينكه تمام ذهنهاي بيدار خفتهاند ...
انگار من تنها كسي هستم كه انديشهام نفرين شده است!!!
خدايا واقفي كه جز راه تو نپيمودم و همواره شوق رهايي از اين زندان پاهاي خسته مرا به جلو كشانيده است ...
زندگي همواره در ذهن من بسان شورشي عظيم بوده است ... شورشي عليه خواب ...
اما انگار خوابها هيچگاه تعبير نخواهند کرد ... ديگر نميدانم آيا من خوابم يا چشمهاي اين و آن خواب اند ؟
نميدانم زنداني كه برايم ساختهايد درهايش باز خواهند شد ؟
نميدانم ديگر من خوابم يا من بيدارم ؟
فقط ذهن آشفته من همين را ميفهمد كه شما را هيچگاه نخواهم بخشيد .........!
اشتباهات گذشته را فراموش كنيد
از اين كه روي خطاهاي گذشته تاكيد كنيد خودداري نمائيد . آنها ديگر به شما تعلق ندارند دقت ، سوزني است كه حوادث گذشته را زنده و بيدار مي كند . شما نبايد توجه خود را روي كارهاي بد متمركز كنيد . چه دليلي دارد كه غصه كارهاي نابخردانه گذشته را بخوريد ؟
سعي كنيد خاطرات گذشته را به ياد نياوريد و آنها را در ذهن مجدداً تكرار كنيد .
تمركز روي چيزهاي منفي ، هدف انسان خدا دوست نيست .
برخي از افراد همه حوادثي را كه در گذشته برايشان اتفاق افتاده به ياد دارند . چرا اين تجارب را تكرار مي كنيد ؟
به خاطر آوردن عمدي تجارب دردناك ، استفاده نادرست از حافظه گناهي عليه روح به شمار مي آيد. اگر از كسي رنجش شديدي داريد و هر روز عمل زشت او را به ياد آورده و بطور ذهني درصدد تلافي بر مي آييد ، غرامت سختي بايد بابت آن بپردازيد .
قرباني خاطره تلخ شدن و يادآوري فكر آن بسيار خطرناك است . سعي كنيد اشتباهات گذشته را فراموش كنيد و صرفاً خاطره هاي شيرين را به خود تلقين كنيد .
افراد انگشت شماري آگاهانه سعي مي كنند كه استعداد بالقوه ، جسم و ذهن و روح خود را تقويت كنند . بقيه قرباني حوادث گذشته هستند . آنها در حالي كه توسط عادات نادرست به جلو رانده و با درماندگي تحت نفوذ آنها قرار مي گيرند ، و فقط اين را به ياد مي آورند :
(( من آدمي عصبي هستم )) يا (( من ضعيفم )) (( من گناه كارم ))
هر يك از ما مسئوليت داريم با شمشير خود ريسمان هايي كه ما را به بند كشيده پاره كنيم ، يا اسير و برده باقي بمانيم .
خداوند به هر كس آزادي داده تا از روي اختيار و اراده عمل كند . هرگز اراده خود را به كسي تحميل نكنيد ولي اگر مي خواهيد كسي را قانع كنيد كه آن چه شما متواضعانه به آن اعتقاد داريد ، براي او ، بهترين است ، او را با عشق تحت تاثير قرار دهيد .

حرفایی که شنیدنش خالی از صفا نیست :
خیلی سخته یکی رو دوست داشته باشی ؛ ولی خودت رو لایقش ندونی تا بهش برسی .
خیلی سخته تولد یکی رو هیچ وقت فراموش نکنی؛ ولی گرفتن هدیه ای که لایقش هست رو پیدا نکنی تا بهش بگی که همه آدمها فراموش کار نیستند .
خیلی سخته که با یکی آشنا بشی وتنها وسیله ارتباطی تو با اون ............ باشه .
خیلی سخته که ناخواسته ازکسی که دوستش داری جدا شی و اون موقع خواسته باشی که بهش بفهمونی که همیشه بر خاطرات غبار نمیشینه .
خیلی سخته که اسمی رو که خیلی دوست داری ،بشنوی ؛ ولی خودت رو به نشنیدن بزنی .
خیلی سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی؛ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری.
خیلی سخته که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه؛ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه .
خیلی سخته که آدمی رو که خیلی دوسش داری حتی یه بار دل سیر ندیده باشی و فقط تو خواب ببینی و بعد هم بهش بگی که عاشقش شدی و اون هم خواسته باشه که حرفهات رو باور کنه .

عشقت نه سرسریست که از سر بدر شود
مهرت نه عارض است که جای دگر شود
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان بدر شود
ماهی
وقتی توچشات زل میزنم ... باغم نگات پل میزنم
وقتی می بینم دوستم داری ... ازته دلم داد میزنم
اگه یه روز فرشته ها ... بخوان تو رو زود ترببرن
به اونا میگم که ازقدیم ... ماهی رو با تنگش میبرن
اينروزها ....
اينروزها با سرنوشتم سخت درگيرم
غمگينم از دست خودم از دست تقديرم
اينروزها بدجور دلتنگ کسي هستم
بغضم ،غمم ، از زندگيم ،از مرگ دلگيرم

عشق نمي پرسه
عشق نمي پرسه تو کي هستي ؟ عشق فقط ميگه : تو ماله مني .
عشق نمي پرسه اهل کجايي ؟ فقط ميگه : توي قلب من زندگي مي کني .
عشق نمي پرسه چه کار مي کني ؟ فقط ميگه : باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .
عشق نمي پرسه چرا دور هستي ؟ فقط ميگه : هميشه با مني .
عشق نمي پرسه دوستم داري ؟ فقط ميگه : دوستت دارم .
( دوکلمه حرف حساب)
اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند
وصداي قلبت آبرويت را به تاراج مي برد مهم نيست ... ؟!
مهم اين است كه فقط باشد زندگي كند ، لذّت ببردو نفس بكشد
به شرطی که بدانی که برای با هم بودن این همه مشکلات را حمل میکنی ...
( برای خودم )

فاصله ها
وجودش را در پاهايم حس ميكنم
بين ما يك در فاصله است
تق*تق*تق
در ميزنم در
تاپ*تاپ*تاپ
دل ميزنم دل
اه باز هم جز منو خيال اغوشش هيچ كس پشت در نيست
ومن زمان را سخت لاي در له ميكنم
سخنی از بزرگان این دیار
هر لحظه حرفی در ما زاده میشود هر لحظه دردی سر بر میدارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند
این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟
"دکتر علی شریعتی"

همیشه این را بدانید:
امروزهمان فردایی است که دیروز منتظرش بودید
و
همان دیروزی که فردا حسرتش را خواهید خورد

پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت
ای وای من که قصه ی دل نا تمام ماند
تقدیم با عشق (for you )
عشق یارآدآن الله یین آدینان
.jpg)
خدایا تو شاهدی که قلبم میسوزد
شنیدید تا حالا میگفتن( بشنو از نی چون حکایت میکند – وز جدایی ها شکایت میکند )حالا میخواستم بگم دوره اون شعر دیگه گذشت حالا بشنوید حکایت جدیدی از این نی را :
بگذراز نی
من حکایت میکنم
و ز جداییها شکایت میکنم
نی کجای این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته
بشنو از من بهترین راوی منم
راست خواهی هم نی و هم نی زنم
نشنو از نی ... نی حصیری بیش نیست
بشنو از دل - دل حریم کبریاست
نی گر بسوزد خاک و خاکستر شود
دل گر بسوزد خانه ها ویران شود

اگر فكر مي كني ؟!؟
اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود
اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ریزم
اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي مي شوند
اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود
اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم
بسیار درست فکر کرده اي
خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم
پس بمان...
سوز آهم اثر نمیبخشد
دفتری را چرا سیاه کنم ؟
شمع بالین مرگ خود باشم
کاهش جان خود را نگاه کنم .
بس کنم این سیاه کاری بس !!!
گرچه دل ناله میکند ((( بس نیست )))
.jpg)
اگه دل یکی رو شکستی !!؟
برو یه میخ رو دیوار بکوب .
هروقت دل اونو بدست آوردی
برو میخی رو که کوبیده بودی رو از دیوار در بیار !!!!!!!!
درست میخ رو در آوردی اما جای همیشه معلومه و یادگاری روی دیوار می مونه
عاشقی؟؟؟؟ پس گوش کن!! اين رو بدون که يه عاشق هيچ موقع آبرو نداره ... بدون عاشق به اميد عشقش زنده ست ... بدون يه عاشق، عاشق کُشی بلد نيست ... بدون يه عاشق هيچ وقت دروغ نميگه مخصوصا به عشقش ... بدون اگه دروغی به کسی گفتی يعنی اونو کُشتی ... اگه عشقت رو دوست داری هرگز بهش قول نده ... خجالت و غرور رو بذار کنار ... اگه دوستش داری بهش بگو ... با ساده ترين شکلی که بلدی يا ميدونی که ميفهمه ===>
عزيزم دوستت دارم...
.jpg)
کسی رو که دوستش داری آزادش بگذار ، اگر قسمت تو باشه برميگرده وگرنه بدان که از اول مال تو نبوده است...
منتظر باش اما معطل نشو... تحمل کن اما توقف نکن... قاطع باش اما لجباز نباش... صريح باش اما گُستاخ نباش... بگو آره اما نگو حتما... بگو نه اما نگو ابدا...
حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند!
اى هيچ از بهر هيچ بيهوده مپيچ!!!
زندگی زيباست ای زيبا پسند... زنده انديشان به زيبايی رسيدند...
دوباره از سر دلتنگی نوشتم قبل از همه التیام بخش دل بیقرارم باشد به امید حق هستی آرامبخش دلهایتان باشد
یه دعایی میکنم امیدوارم آمین گفتن هاتون رو قسمت نظر سنجی ببینم
البته دعام ربطی به نوشته هام فکر نمیکنم داشته باشه ولی ...
اللهم عجل لفرجنا مولا نا صاحب الزمان
به امید ظهور امام زمان (عج )
بهترین ها رو برای همتون آرزومندم – خدا نگهدارتانسلام به دوستانی که زحمت ميکشند به وبلاگ حقير ميان و منو با وردشون به وبلاگ شرمنده ميکنن
من يه مدتی هست نميتونم آپديت کنم انشاا... بعد امتحانام دوباره ميام
به اميد ...
يک سال گذشت

خداي من ، يک سال گذشت هرچه کردم ، ديدي و هر چه بخشيدي و عفو کردي نديدم خداي من ، هراسان شدم پناهم دادي ، بيمار شدم شفايم دادي .آرامش و امنيت که رسيد ، طبيب و پناه را از يادم بردم . خداي من ، يک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سيصدوشصت و پنج روز. چگونه است که رهايم نميکني؟ چگونه است که هرگز، هرگز از تو نااميد نميگردم؟
اين چه رسم خدايي است؟ خداي من آواي ملکوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد. تو مرا ميخواني که بخوانمت ؟ اين منم با حسرت سال هاي رفته يا مدبر الليل و النهار . اين منم با هزاران اميد به سال هاي پيش رو يا محول الحول و الاحوال . خداي من بندگي ام را بپذير ، التماس مرا بشنو حول حالنا ، حول حالنا.
خداي من آرزويم چه شد؟ الي احسن الحال .
خوب من ، بوي عطر تحويل مي آيد .
چه مبارک تقديری

گره باز نشدني دو سرنوشت 
... "ازدواج با يك نفر، ازدواج با سرنوشت او و شريك شدن در همهي مسايل و نتايج اوست." زن و مرد جواني وارد شهر كوچكي شدند. اهالي شهر، با تعجب بسيار زياد ديدند كه هر يك از آن دو سر ريسماني را در دست دارد كه به دور گردن ديگري بسته شده است! به همين دليل اگر مثلاً زن حركتي ميكرد مرد به دنبال او كشيده ميشد و اگر مرد كاري انجام ميداد، زن هم خواهي نخواهي، در آن كار داخل ميشد! مردم شهر كه شگفتزده شده بودند آن دو را دنبال كردند ولي هرچقدر حركات آنها را زير نظر گرفتند متوجه نشدند ماجرا از چه قرار است. پس نزد حاكم شهر رفتند و موضوع را با او در ميان گذاشتند. حاكم آنها را زير نظر گرفت و ديد كه همهي كارها را باهم انجام ميدادند و اگر هم ميخواستند كارهاي متفاوتي انجام دهند كشش طنابها بر گردنهايشان، به آنها يادآوري ميكرد كه حد و اندازهي كارهاي متفاوتي كه ميتوانند انجام دهند چقدر است! اما چون او هم نفهميد حكمت كار زن و مرد چيست. سرانجام آن دو را نزد خود فراخواند و علت را جويا شد. وقتي زن و مرد، مسئلهاي را كه در شهر پيچيده بود، از زبان حاكم شنيدند، خنديدند و گفتند: مگر نميدانيد زن و شوهر در همه چيز باهم شريكند و سرنوشت آنها به هم گره خورده است؟ ما ميدانيم هر كاري انجام دهيم بر ديگري اثر ميگذارد و خواهي نخواهي در نتايج تصميمگيريها و عاقبت زندگي همديگر شريك ميشويم، پس شرايطي ايجاد كردهايم كه هميشه طرف مقابل بتواند ببيند همسرش او را در چه آينده و تقديري داخل يا گرفتار ميكند، و در واقع چه سرنوشتي را برايش رقم ميزند!!!
حقيقت اين است که زندگی سخت است وخطرناک .
اين است که آنها که به دنبال خوشحالی وبهروزی خودشان هستند آنرا نمی يابند.
اين است که ضعيفان بايد رنج ببرند .
اين است که آنها که توقع عشق دارند ، نااميد خو اهند شد .
اين است که آنها که طمع کارند سير نخواهند شد.
اين است که آنها که در جستجوی صلح و آرامش هستند ، ستيزه می جويند .
اين است که شادی از آن کسانی است که از تنهايی نمی ترسند .
اين است که زندگی فقط از آن کسانی است که از مرگ نمی ترسند.
ای زندگی ! ای ابديت ! ای نيستی ! ای گذشته ! ای گردابهای بی پايان ...
بااين روزهای پياپی که در کام خود فرو ميبريد چه می کنيد؟
آخر سخنی بگوييد !
آيا اين لذت بی مانند را که بدين بی رحمی از ما می رباييد روزی پس خواهيد داد ؟؟
اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي
بچه كه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني كه ميخواستم 10 تا ميخواستم
مامانمو 10 تا دوست داشتم ...خلاصه ته دنيا همين 10 تابود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود.
ولي حالا نميدونم ته دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چنتاست؟ انگار خيلي هم حريص تر شدم.
10 تا بستني هم كفافمو نميده!!!
اما ميخوام بگم دوستت دارم.....ميدوني چقدر؟ به اندازه همون ۱۰ تایه بچگی

خیالتو می دزدم از تو شبستون خواب تو ابرا پنهون می شم یه وقت نبینه مهتاب
بارون می شم می بارم تو آسمون چشمات که روزمین به یاد همه بمونه چشمات
از سرپرچین شب وقتی سرک می کشی مهتاب هاج وواج و پایین ترک می کشی
تو ترمه نگاهم چشات گلابتونه گذشتن از تو سخته محاله دل بتونه
یه گوشه توی قلب هر آدمی نوشته با عشق میشه پنبه کردهرچی که غصه رشته
بخوای نخوای فقط تو بیای نیای فقط تو توتو فقط تو آهای آهای فقط تو

اي دل ،زين پس درد عشق را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري
اي دل ،زين پس بار تن را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري
اي دل ،بي قراريها ديگر بس است
زين پس انتظار را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري
اي دل ،اي مهربان ،اي همنشين شبهاي من
زين پس نقش عشق را در رويا مي بايد كشيد صبوري كن صبوري
اي دل ،در خيال مزه شهد لبش بودي تو
زين پس طعم گس عشق را مي بايد چشيد صبوري كن صبوري
اي دل ،به دل پاس دار مهر مهربان را
زين پس ناز دل را مي بايد كشيد صبوري كن صبوری

به انتهاي احساسي ارام انديشيدم
به آنچه که آرامشي بزرگ است
در نهايت تصويري عاشقانه
به دنبال نگاهی عاشق اما محروم
تصويري که سهمی از ان نداشتم
فقط حس می کردم ارامشی بزرگ است
پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد
از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
که از هوی و هوس راهش جداست
ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد
آنقدر آرام شدم که زجر دنیا فراموشم شد
بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
از جنس باران که مرا جان بخشید
از باران هم پاکتر مگر مي شود بود
گفتم شاید اين عشق پاک مرا بشوید
مرا از عشق سيراب کند
اين احساس که از آسمان بارید
از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
و حالا من هم قدري پاک شده ام
تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد

مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان
ندارم
مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم
مي خواهم تو را ببينم ولي چشم
ندارم
من در قلبم
تو را دارم
پس با قلبم
تو را صدا مي زنم
و با قلبم به سوي تو مي ايم
وبا قلبم تو به تو نگاه
مي كنم





همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ «... چقدر هم تنها !
پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟!
من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام

کسی نبود که تا بشنود حکایت ما
چنا ن گرفته دل از دست زندگی شده ام
که مرگ هم نه به جا آورد رضایت ما
دریغ و درد ، که یکدل در این فساد آباد
سوخت ز آتش بنهفته در شکایت ما
فدای دست تو ای پیک تیز پای اجل
بگیر عمر و مکن بیش از این رعایت ما
هزار قصه جانسوز ، اگر به شعر آرند
اشارتی است بر این رنج بی نهایت ما
از بس فریب مردم ناباب خورده ام
سازی شکسته هستم و بی تار و پود و باز
از دست چرخ ، لطمه مضراب خورده ام
جز با خدای خویش ندارم سر نیاز
سوگندها به خلوت محراب خورده ام

اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست
وفا آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم
بی تو بی نام و نشونم نمی خوام بی تو بمونم
مرا طاقت نيست!
خدایا چگونه می توانی بی قراریم را ببينی؟
من که سرتا پا نیازم به تو و مهر تو
یعنی رحمت تو از مهر مادران کمتر است؟
تو که سایه رحمتت هیچوقت کوتاه نبوده!
به من بگو،
گناهی کردم که در مرام تو توان بخشیدنش نباشد؟
شرمم باد از این کوه گناه
که هر کارش می کنم قله اش آفتابیست!
چگونه فریادت کنم تا این سکوت سنگین را بشکنی
و با لبخندت آرامم کنی؟
خدایا
تا حال همه خواندن ها از تو بوده و اجابت نکردن ها از من
زمین تا آسمان فرق است میان روبرگرداندن همچون من ای و اجابت نشنیدن از تو
مرا طاقت اجابت نشنیدن از تو نیست!
شيشه ای می شکند ... يک نفر می پرسد ... چرا شيشه شکست؟
مادر می گويد...
شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...
باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد.
شيشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست،
عابری خنده کنان می آمد ...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد ...
اما امشب ديدم ...
هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد ...
از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا
دیروزدر دادگاه دلم مغز من قاضی بود ، متّهم قلبم بود جرم من عاشقی بود ،عشق من یاد تو بود ،حقّ من اعدام بود