من مرد تنهای شبم

قلم به جای تیشه فرهاد به فریاد رسید

 

 

 

 

 

 

درخت بید مجنون

اولیل قرار ها ...

تجسم اولین قرار ها در آن روز های بهاری

در چنین شب پاییزی

چندان هم سخت نیست

حتی آن نگاه های خیره بر زمین

بازی با چمن هایی که در کنار جدولی سیمانی که زیر آن درخت روییده بودند

منتظر آمدنم بود

آن سو و این سو را نگاهی منتظر گونه می کرد

غافل از اینکه در بین دربدری خود

باور کرده بودم آن بانوی عشق را

با نگاه هایی که از دور نظاره گرش بودم

چشمانش هوش از سرم برده بود

کاش گیتار بلد بودم

ترانه ای می خواندم همراه با صدای ساز خود

(( بعد تو عاشقت تک و تنها عاشقت داره اینجا میمیره ))

(( بعد تو کسی نتونست تووو دلم جاتو بگیره ))

دوست داشتم دوباره در آن کوچه های بی نشان قدم می زدم

و دستانت در دستم ...

روح و فکر و احساست هم پیش او ...

چه اشکالی داشت ... ؟ !

دستانت را که داشتم ...

نگاهی را که دو نشان را هدف داشت

برای غرورم گران تمام شد ...

مهربان تر از آن درخت بید

نوازشی که همراه آن

ناز نگاهت را عاشقانه گرمی تنم را جانی دوباره میداد

رفتم کنارش

ولی خیالش از یادم رفتنی نیست

چقدر سخت بود اینکه جانم را فدای آن غریبه ای کردم که گفت

می خوام دیگه نباشی

گوش کنید

دیوانه نیستم

درست است می گذرد

تنهایی های بی هم قدم ، ولی گوش کن ؟!

این صدای گیتار زمزمه ای را برایم جلوه می نمایاند

باید یاد بگیرم من هم از برای رفتن ...

ساده دل کندنش را انداخت گردن درخت بیچاره ...

 

شعر

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()

 

 نیستش

نمی دونم کجاست... چه می کنه  ... !!!

ولی می دونم که ندارمش .....

هیچ وقت نخواستم که تو رو با چشمات به یاد بیارم

نمی خواستم که تو رو ... در گم ترین آرزوهام ببینم

نمی خواستم که بی تو به دیوار ها بگم ...

هنوزم دوسش دارم

آخه تووو حول و ، ولای پریشونی تو رو نداشتن ...

تووو گیر و دار دل تو هیچ حال او خوش ...

ای بی مروت...

دیگه دلی نمی مونه که جون دل کبوتر بتپه

که با شما از جون زندگیش بگه ......

بگه که هنوز زندس

اگه صدا... صدای منه...

نفس ... اگه نفس تو...

بزار که اون خوش غیرت هاش بدونن

که دل .......

دل من دیگه دل نیست...

دیگه دل نمیشه...

نه دیگه این دل واسه ما دل نمیشه...

کلامی با نوشته استاد چنین آغازگر درد و دل های چندین ساله ام شدند

نقطه وصلی میان ندانسته هایم

که چون وقت نوشتن فرا می رسد

قلم خود شروع به درج وقایعی در روز های

با هم بودن و بی هم بودن می کند...

جسم خالی از روح را گویند جسد... مرده...

جویای آن ام روحی آری از جسم را چه نامند؟؟؟!!!

هرگز تصور جدایی روح از جسم را نمی توانستم قبل از مرگ درک کنم...!!!

ولی روح سرگردانی لحظه لحظه ی ثانیه های سپری نشده

خواب و بیداری ام را احاطه کامل دارد...

می گویند :

گمان – خیال – فکر – یاد – خاطرات

ولی من می گویم روح ...

روحی که از جسمی جدا گشته

و سر منزلش در کنار

روح من – ذهن من

می باشد

قدرتی خارق از عادت

برابرش پیوند دو روح سرگردان

روزی معلمی

 تعاریف دانشمند – پژوخشگر – عاشق – دوست داشتن

را چنین توصیف کرد:

پژوهشگر بر اساس موجود – دانسته

شروع به پژوهش و تحقیق می کند

ولی دانشمند بر اساس نا موجود و ندانسته

شروع به پیدا کردن مطلبی ست که اصلا نمی داند چیست

همانند دوست داشتن که

به مانند پژوهش است

و عاشق به مانند دانشمند

که نمی داند ، با اینکه می داند

حال مثال من که نمی دانم برای چه

چه چیزش ...

چه نیرویش و چه ...

و چه ...

این چنین ره دیوانه گی را برگزیدم با اینکه می دانم

دوستش دارم و عاشقش هستم

***شعر ***

 

امشب شب مهمانی برف است و زمستان

این ماه سیه روی چه نزدیک به پایان

گاهی به تو اندیشم و گاهی به نگاهت

از عشق گریزانم و از دوست گریزان

در تو غزلی تازه برایم متداعیست

اما غزل از عشق پریشان و هراسان

آهی که غزل داشت همان آه دلم بود

اشکی که غزل ریخت همان گریه ی پنهان

معشوق تو یا دست به دستم بده امشب

یا اینکه مرا زود برنجان و بمیران

دفترچه ی آن خاطره ها باز نمانده؟

پس صبر نکن خاطره ها را تو بسوزان

من رودم و دریاچه ی آرام نگاهت

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()

فرهاد کوه کن

 

نشون بی نشون من 

خیابون های شهر خیالم زیر قدم هایم سر می خوردند

فکر اینکه روزی که محتاجش بودم کمکم نکرد...

مرا غرق در عالمی فراتر از خیال کرده بود!

خاطراتی در گردش زمانه گم شده ...

اما لحظه ای هم از خاطرم رها نگشته بودند !

نمی دانم آشفتگی ام از بی تابی اوست...

یا به جرم پیشینم با او !

او معنی گمشه را می قهمد من معنی اسارت دل را!

قدم زنان یاد کلماتی بی مفهوم برای شما افتادم

که برای او و من دائرة المعارف بود ...

یاد کسی که هنوز در حریم قلبم

به چل چراغی ، زینت منحصر داشت

باز لرزشی در دلم داد

آن نگاه های لای چوب ... !

چوب های آمیخته با کتاب ...!

چوب های که بار اول فاصله ایجاد کردند

سالنی محصور شده و با جداکنند هایی از همان چوب

طبقه سوم

سمت چپ سه –چهار  پله به بالا

سه قسمتی جدا شده بود آن سالن بزرگ

خواهران ، سمت راست سالن

وسط می گفتند مرجع هست

برادران ، سمت چپ سالن

یکی مانده به آخر در مرجع

میزی بود با شش صندلی

سمت چپ میز همیشه جای من بود

چرا؟؟؟

وسط آن حصار های چوبی یک شکافی بود

پنجره ای رو به بهشت من

او نیز آن سو

روبرو به شکاف  جایش بود !!!

سالن مطالعه دیگران

مکان امنی برای نگاه های من و او بود

این محل ، را او کشف کرده بود

افسوس ثانیه ثانیه زندگی از دست رفته را

بدون ترس از باد پاییز باز به یاد می آورم..

××× شعر ×××

خاطرات

باز در چهره خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق

که زچشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال

صورت  شاد تو را نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بی رنگ خموش

که سرا پای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک

حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم

آسانت ...

 پی نوشت:

1- جهت دریافت کامل عکس http://1.eped.comeze.com/images/1c8727c62e80.jpg

2- جهت داونلود موسیقی

 http://www.4shared.com/audio/l90lrmpc/Amin_rostami-neshooni.htm

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()

من مرد تنهای شبم

 

نیمکت فلزی

یکی دو ساعتی بود نشسته بودم

خیره شده بودم به مسجد نیمه کاره

حواسم به دور و برم نبود

نمی دونستم به چی فکر می کنم!!!

برای شما هم حتما پیش اومده؟!

به نظر می اومد فردای بهتری داشته باشم

حس خوبی داشتم

عاشق بودم

می خواستم برایش بگویم

با تو فردای خوبی خواهم داشت

تو کنارم خواهی بود

با تو هر جا خوب است

با تو می توانم بخندم

زندگی تازه ای برایم بود

نا گهان صدایی شنیدم

متوجه اش نبودم

در چنان راهی قدم نهاده بودم که راه برگشتش نبود

صدای آشنایی گفت

حواست کجاست؟!

خب چی می تونستم بگم!!!

خیلی باهوش بود- خودش فهمید !

خیره شد به چشمهام

یک مورد هم نشده بود چشم به چشم هم نگاه کنیم و

اشک گونه هامونو خیس نکنه!

اول من گریه می کردم ...

دعوام می کرد ...

بعد خودش میزد زیر گریه !!!

تند تند می گفت:

نه ... نه ... خدا نکنه... !

نمی تونم بی تو گریه کنم ...

شما بگین؟؟

مگه میشه کسی رو دوس نداشته باشین و

براش گریه کنین؟؟؟

خودمو نمی گم که ...

اونو می گم ...

باور دوریش کار من نیست !!!

کسی باور میکنه در هفت آسمان خدا ،

بتونه ستاره دیگه ای رو انتخاب کنه؟؟؟

می گفتم:

دیدم از دماغش خون میاد

گفتم پاشو ... پاشو ...

پاشو دماغت رو بشور ...

گفت برا همین از کلاس اومدم بیرون

خواست که بره  بشوره...

دو برگ کاغذی رو که در دست داشت

رو گذاشت زمین !

برداشتمشون ...

یکمی خونی شده بودند

روزهای بعدش شده بودند

معمایی در روشنایی

با هیچ منطقی ، منطقی نبودند ...

نوشته هایی پر از ایهام و سردرگمی

معلوم بود در دو راهیست

نمیدانم چرا!!!

ولی نوشته هایش را باور کردم

قلم قرمز را برداشتم

کلماتی را با خط قرمز در زیرشان زینت دادم

با شکلک هایی مشابه به اخم – دروغ و امیدواری

مقابل جملاتی ایستادم!!!

تا که در خلوت خویش عقده گشایی کرده باشم

به آنچه نتوانستم ابرازش کنم !!!

(((تصمیم گرفتم کمکش کنم بر آنچه تصمیمش شده بود !!!)))

باز خیره شدم

اینبار بر احوال خویش

بر قاصدکان دشت ...

کاش می شد قاصدک ها آرام به گوشش می گفتند

خوب ، خوب زندگی کند ...

 پی نوشت:

1) میدونید سؤالی که عاشق از عشق از دست رفته اش میتونست داشته باشه چیه؟؟

2) جواب سوال مطلب قبلی:

ترس عاشق از اینه که عشقش اونو تنها بزار

 ***شعر***

هر بیت که آمد از زبانش    ......  .  بر یاد گرفت این و آتش

حیران شده هر کسی در آن پی….. می‌دید و همی گریست بر وی

او فارغ از آنکه مردمی هست  …..  یا بر ورقش کسی نهد دست

حرف از ورق جهان سترده .......   می‌بود نه زنده و نه مرده

بر سنگ فتاده خوار چون گل  ....... سنگ دگرش فتاده بر دل

صافی تن او چو درد گشته  .....….. در زیر دو سنگ خرد گشته

چون شمع جگر گداز مانده  ............ یا مرغ ز جفت باز مانده

در دل همه داغ دردناکی  ...............  بر چهره غبارهای خاکی

چون مانده شد از عذاب و اندوه ….........  سجاده برون فکند از انبوه

بنشست و به های های بگریست....... کاوخ چکنم دوای من چیست

آواره زخان و مان چنانم   ...............….. کز کوی به خانه ره ندانم

نه بر در دیر خود پناهی  ............... نه بر سر کوی دوست راهی

ای بی‌خبران ز درد و آهم ..................   خیزید و رها کنید راهم

عشق تو ز دل نهادنی نیست   ........ وین راز به کس گشادنی نیست

با شیر به تن فرو شد این راز ..........   با جان به در آید از تنم باز

این گفت و فتاد بر سر خاک   .............  نظارگیان شدند غمناک

عشقی که نه عشق جاودانیست .......... بازیچه شهوت جوانیست

عشق آن باشد که کم نگردد .............  تا باشد از این قدم نگردد

آن عشق نه سرسری خیالست  ...........  کورا ابد الابد زوالست

مجنون که بلند نام عشقست  ......... از معرفت تمام عشقست

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط فرهاد کوه کن نظرات ()


آخرين مطالب
» سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
» نیستش
» نشون بی نشون من
» نیمکت فلزی
» فرصت طلایی که به پایانش نرسید
» قصه غروب سرد
» مسافر
» روزی این حنجره آوازی داشت
» باخته و برنده مون هیچ!!!
» محکمه عشق

Design By : RoozGozar.com